تبليغاتX
سنگستان
شعر و ادبيات فارسي

از روی دستخط قشنگش که مانده بود
دیشب به احتمال قوی شعر خوانده بود
اسمش بهار بود ولی موج انفجار
پروانه های روسری اش را پرانده بود
پرتاب ناگهانی خون روی صورتش
چندین گل شقایق کوچک نشانده بود
وقتی پلیس وارد این اتفاق شد
چیزی برای ثبت جنایت نمانده بود
گفتند مرد نیمه ی شب با دو چرخه اش
خود را به کوچه ی گل مریم رسانده بود
می خواست اعتراف بزرگی کند ولی
زن ماشه را دو ثانیه قبلش چکانده بود

+ نوشته شده در  85/09/20ساعت   توسط رستمي فرد - صائم   | 

از كمال ما چه مي‌پرسي كه چون آه حباب‌ 

در خود آتش مي‌زنيم از بس اثر داريم ما

 

دهان‌گشودن حباب همان است و نابودي‌اش همان‌. پس مي‌توان گفت‌، آه حباب‌، پيش از همه هستي خود آن را مي‌سوزاند. البته استناد «آتش‌زدن‌» به «حباب‌» كه در اصل آب است‌، نوعي متناقض‌نمايي هم در خود دارد.

هستي موهوم ما يك لب‌گشودن بيش نيست‌ 

چون حباب از خجلت اظهار خاموشيم ما

+ نوشته شده در  85/09/13ساعت   توسط رستمي فرد - صائم   | 

مطالب قدیمی‌تر